در نخستین روزهای انقلاب سال 1357 آدم‌ها چند دسته شدند:

  • عده‌ای سرمست از رفتن طاغوت و امیدوار به آینده‌ای بهتر و برابر
  • بخشی در سودای ورود به عرصه قدرت و به قولی زدودن مظاهر طاغوت
  • و اندک جمعی در پی اصلاح امور و برپایی حق!

کمی که گذشت این دسته بندی پر رنگ تر شد؛ افرادی که در پی اصلاح امور بودند یا حذف فیزیکی شدند و ترور، یا شهید و یا خانه نشین. بخشی از دسته امیدواران مایوس و عده‌ای کماکان پایبند به آرمان‌های انقلاب و امیدوار. در این بین، دسته دوم پررنگ تر، خوش صحبت‌تر و صد البته هفت خط‌تر شدند.

جنگ با عراق 8 سال از بهترین زمان‌های توسعه را از ایران گرفت.در کنار این فرصت‌ها، انبوه استعدادهای ناب و خالص ایرانی بود که یا کشته شد یا به اسارت رفت و یا سلامت خود را از دست داد. این بار هم بخشی از افراد دسته اول ناامید شدند و عده‌ای کماکان معتقد بودند این پایان راه نیست و اوضاع بهتر خواهد شد. دسته سوم اما کوچک‌تر شد.

در این بین دسته دوم شیک‌تر، سیّاس‌تر و در عین حال موذی‌تر می‌شد.کانون‌های قدرت در بین این افراد دست به دست می‌شد. در سایه توسعه اقتصادی غول‌های جدیدی قد علم کردند و آدم‌هایی که تا 20 سال قبل در بهترین حالت موتور گازی سوار می‌شدند، آداب لژ نشینی را آموختند. نام‌هایی چون هولدینگ معظم بنیاد مستضعفان، ستاد اجرایی و قرارگاه سازندگی نام‌هایی بودند که آشکار و نهان شنیده می‌شد. ابَر قهرمانان توسعه یا شاید غول‌های چراغ جادو که همه چیز به آن‌ها ختم می‌شد. کنترل توده‌های ناراضی و مدیریت رسانه نیز در این دوران رنگ دیگری گرفت. القاب کم‌کم تغییر پیدا کرد. از مستکبر و مستضعف به حزب اللهی و تکنوکرات و اصلاح طلب رسیدیم.

دسته دوم کم‌کم می‌آموخت که چگونه خود را بر اریکه قدرت نگه دارد. چگونه می‌شود آبروی مومنی را برد و آسوده خوابید. یاد گرفت می‌شود از عبارات سهل و ممتنع بهره جست و عوام الناس را منتظر نگه‌داشت. این دسته که عجیب ساختاری شبکه‌گونه داشت کم‌کم مانند یک شبکه عصبی خود را تعلیم داد و هوشمندتر شد. این دسته از هر قومی چیزی را آموخته بود، از مافیای سیسیل ازدواج‌های درون حزبی، از غرب تزویر و قدرت اطلاعاتی و از شرق توسل به قدرت سخت در وقت مقتضی. این جانوران ولی سلاح کشنده‌تری نیز داشتند وآن پوشش دین بود به عنوان ابزاری برای توجیه همه چیز و استیلای بیشتر. این دسته علی رغم توانایی ذهنی اندک ولی پشتکار خوبی داشت.الحق و الانصاف  خوب هم درسش را خواند.

فرزندان که فوج فوج به ینگه دنیا می‌رفتند و علم الاشیا می‌آموختند. پدران و مادران اما در کنار سفرهای فرا ملی به آغوش هنر می‌رفتند.با هنرمندان تیاتر می دیدند.عکس سلفی می‌گرفتند. ادکلن Dior می‌زدند و آروغ روشن‌فکری تحویل عوام‌الناس می‌دادند. در این بین بودند هنرنمایان مضحکی که ذوق‌ها کردند و سیمرغ‌ها بخشیدند و بوس‌ها فرستادند.یه گمان اینکه اینها نه آن خشک مغزانی هستند که رنگ تیره را مناسب‌تر می‌دانستند. کار به جایی رسید که کارگر را رنگ کردند و رای خریدند. از جوار ضامن آهو آهنگ تتلیتی خواندند و حرف از 96 درصد فقر زدند.

این دسته آرام آرام از صحنه کنار می روند و فرزندان ناپاکی را برای مدیریت این ملت به ارث می‌گذارند که بیش از هر چیزی بوی ثروت نامشروع می‌دهند، بوی عکس‌های سلفی، بوی تند تحجر و در یک کلام بوی نامطبوع آقازادگی.

از همه چیز مضحک‌تر حال این روزهای ملت ایران است. ملتی که همیشه با دیدن قطره اشکی دلش به رحم آمده و با شنیدن ناله‌ای اشک از چشمانش سرازیر شده است. ملت ایران نه تنها حافظه تاریخی خوبی ندارند که بسیار زود باورند. می‌توانی با سه خط خطبه سال‌ها بر این ملت حکم برانی و با قطره اشکی همه چیز را بشویی.

این روزها که سخنان معجزه هزاره سوم و یارانش بیش از هر خبری شنیده می‌شود عده‌ای سخن می‌رانند که وی از کجا آمد و چگونه بر این مُلک حکم راند؟

  • چهارده سال پیش موجودی که از جمیع جهات با دسته دوم متفاوت بود به عرصه قدرت رسید. موجودی انگار از دل تاریخ درآمده. یکی او را مسیح می‌خواند، آن یکی رجایی و عده‌ای شیّاد. تا پیش از آن قدرت از چنگال  چپ و و راست جدا نمی‌شد. او بیش از هر چیز نماد جامعه ایرانی بود. به همان اندازه بی برنامه. به همان اندازه پرخاشگر و البته به همان اندازه سخنران. با چاشنی تهور که در ذات اکثر ایرانیان همیشه بوده است. بخشی از دسته دوم وی را انکار کردند و عده ای سلام و تهیتش گفتند. آن‌ها سراب ویرانی رقیب را در چهره آن مرد می‌دیدند. زمین و زمان گردید و معجزه قرن رفت، اما نه با دست خالی. مردی با کوله باری از اطلاعات و رازهای مگو. مردی که همه را می‌ترسانَد. از پسران میرزا هاشم تا عبا شکلاتی و حقوقدان مبرز. او به همه می تازد. همه می‌گویند دادگاهی خواهد شد اما قاضی القضات می‌گوید نشدنی است. چون رازمگو می‌داند.

آمدن معجزه هزاره سوم ویرانی داشت ولی “عسی ان تکرهوا شیئا و هوخیرلکم”

‌آمدن و رفتن او شاید باعث شود این ملت سراسر احساس کمی تعقل هم چاشنی زندگی خود کنند. که نه فرزند احمد یوسف در چاه است و شیخی که می‌خندید مداقع حقوق شهروندی.

همه چیز در مورد این دسته دوم تهوع آور است. این گروه حتی از مرگ مردم هم میتینگ می‌دهند. آن یکی با اسکورت لندکروز می‌رود که بگوید من هستم. آن یکی اما می‌گوید از ما توقع نداشته باشید و آن یکی ازعذاب الهی می‌گوید. ولی در این میان مردم عادی با چشم گریان و دست پر می آیند برای کمک به هم وطن. نه در خیال تعصب مذهبی اند نه به دنبال سلفی و حق ماموریت و نه بستن دهان منتقدان و رسانه. می‌آیند که مرحمی بر زخم‌های هم‌وطن باشند. فاجعه آن جایی رخ می‌دهد که باز دهان می‌گشایند و از حقوق ملت سخن می‌گویند. می‌گویند و می‌گویند، بی آنکه عرق شرمی بر چهره آن‌ها بنشیند. بی آنکه بگویند ببخشید که دنیایتان را نابود کردیم، ببخشید که دینتان را بردیم و ببخشید که نشد آنچه شما می‌خواستید!!!

این روزها بسیار به یاد جمله‌ای از کتاب قلعه حیوانات میوفتم که “انسان‌ها برابرند ولی عده ای برابرترند” . وضعیت امروز جامعه ایرانی بی شبیه به اواخر ساسانیان و حکومت موبدان نیست. امیدوارم آخر کار سرنوشت ایشان مانند سرنوشت ساسانیان نشود؛

وَتِلكَ الأَيّامُ نُداوِلُها بَينَ النّاسِ وَلِيَعلَمَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنوا وَيَتَّخِذَ مِنكُم شُهَداءَ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمينَ.